شهیدی كه نماز نمی خواند!

19 خرداد 92
  توی گردان شایعه شده بود كه نماز نمی‌خونه. مرتضی رو كرد به من و گفت:
«پسره انگار نه انگار كه خدایی هست، پیغمبری هست، قیامتی، نماز نمی‌خونه...»
باور نكردم و گفتم: «تهمت نزن مرتضی. از كجا معلوم كه نمی‌خونه، شاید شما ندیدیش. شایدم پنهونی می‌خونه كه ریا نشه.»
اصغر انگار كه مطلبی به ذهنش رسیده باشه و بخواد برای غلبه بر من ازش استفاده كنه، گفت: «آخه نماز واجب كه ریا نداره. پس اگه این‌طور باشه، حاج‌ آقا سماوات هم باید یواشكی نماز بخونه. آره؟»
 مش صفر یه نگاه سنگین به اصغر و مرتضی كرد و گفت: «روایت هست كه اگه حتی سه شبانه روز با یكی بودی و وقت نماز به اندازه دور زدن یه نخل ازش دور شدی، نباید بهش تهمت تارك‌الصلاة بودن را بزنی. گناه تهمت، سنگین‌تر از بار تمامی كوه...»

اصغر وسط حرف مشتی پرید و گفت: «مشتی من خودم پریروز وقت نماز صبح، زاغشو چوب زدم، به همین وقت عزیز نمازشو نخوند...» گفتم: «یعنی خودت هم نماز نخوندی؟»

- مرد حسابی من نمازمو سریع خوندم و اومدم توی سنگر، تا خود طلوع آفتاب كشیك‌شو كشیدم.
- خوب شاید همون موقع كه تو رفتی نماز بخونی، اونم نمازشو خونده....
مشتی كه انگار یك هسته خرما توی گلویش گیر كرده باشد، سرفه‌ای كرد و دست گذاشت روی زانو و بلند شد. وقت بیرون رفتن از سنگر گفت: «استغفرالله ربی و اتوب الیه....» بعد، انگار كه بخواهد از ‌جایی فرار كند، به سرعت از سنگر دور شد. اصغر كوتاه نیامد و رو به من گفت: «جواد جون، فدات شم! مگه حدیث نداریم كسی كه نمازشو عمداً ترك كنه، از رحمت خدا بدوره؟»

- بابا از كجا می‌دونی تو آخه؟! این بدبخت تازه یه هفته است اومده، كم‌كم معلوم میشه دنیا دست كیه...

آدم مرموزی بود؛ ساكت و تودار. اصلاً انگار نمی‌‌توانست با كسی ارتباط برقرار كنه. چند باری سعی كردم بهش نزدیك شم، اما نشد. فقط فهمیدم كه اسمش كیارش است و داوطلب به جبهه آمده. از آشپزخانه غذایش را می‌گرفت و می‌رفت گوشه‌ای، مشغول خوردن می‌شد. اصلاً با جمع، كاری نداشت؛ فقط برای رزم شب و صبحگاه با بچه‌ها یك‌جا می‌دیدمش. اغلب هم سعی می‌كرد دژبان بایسته تا این‌كه برود كمین.

یك‌بار یكی از بچه‌های دسته ویژه، بهش متلك انداخته بود كه: «رفیقمون از كمین می‌ترسه! توی دژبانی بیش‌تر بهش حال می‌ده...» فقط یك نگاه و یك لبخند، تحویلش داد و رفت سمت دستشویی‌ها؛ هرچند كه دیدم در حال رفتن، داره اشكاش رو از روی صورت سفید و ریش‌های بورش پاك می‌كنه. دو روز بعد از همین ماجرا بود كه به سنگر عملیات آمد و گفت: «می‌خواهم بروم كمین.» حاج اكبر یه نگاهی بهش انداخت و گفت: «آرش جان! داوطلب‌های كمین تكمیله...»- كیارش هستم حاج ‌آقا!
- ببخشید عزیزم، شرمنده! كیارش گل، اسمت فراموشم شده بود.
- خواهش می‌كنم حاج آقا! حالا نمی‌شه یه جوری ما را هم جا بدی؟
حاجی مكثی كرد و گفت: «چشم سعی می‌كنم...»
- لطف می‌كنی حاجی...

شب باز رفتم سمتش و سلام كردم. به گرمی جواب سلامم را داد و رفت، چند قدمی كه برداشت، برگشت سمت من و گفت: «شما هم می‌ری سنگر كمین آقا جواد؟!»

- آره، چه‌طور مگه؟ منّ و منّی كرد و گفت: «نزدیك عراقی‌هاست؟!»
- آره، توی محدوده اوناست. چه‌طور مگه؟!
- هیچی همین‌طوری...
تشكری كرد و رفت سمت سنگر خودش.

آخرای شب بود كه رفتم سمت سنگر عملیات. حاج اكبر دراز كشیده بود، تا وارد شدم، بلند شد و با وجود اصرار من و فشار بازوهام روی شونش، تمام قد جلوم ایستاد و گفت: «بفرما جواد جون بفرما...»

- شرمنده حاجی! مزاحمت شدم. دیدم دراز كشیدی خواستم برگردم، ولی دیدم كه متوجه شدی، با خودم گفتم زشته. بازم ببخشید!
- خدا ببخشه جواد جون! این حرفا چیه؟خوش اومدی.
- حاجی! غرض از مزاحمت، می‌خواستم بگم این پسره كیارش را بذار با من بیاد كمین، می‌خوام یه

فرصت خوب گیر بیارم تا باهاش تنها باشم. حاجی لبخندی زد و ادامه داد: «حاج آقا سماوات كه این‌جا بود می‌گفت توی گردان، دنبالش حرفایی می‌زنن. تو چرا دیگه دنبالشی؟ واسه چی می‌خوای باهاش بری كمین؟»

- می‌خوام سر از كارش در بیارم. خوب حاجی جون، به نظر شما فرصت بهتری از كمین دو نفره پیدا می‌شه كه من با اون بیست‌وچهار ساعت تنها باشم؟
- والله، چه عرض كنم؟ با اوصافی كه من شنیدم، اصلاً بعید می‌دونم بهش اجازه بدم بره كمین. میگن اهل نماز نیست، فقط هم توی مراسم زیارت عاشورا شركت میكنه، نه چیز دیگه.
- باز خدا رو شكر كه زیارت عاشورا می‌خونه. من فكر می‌كردم اونم نمی‌آد.
- پس تو هم شنیدی؟مگه نه؟
- آره، منم یه چیزایی راجع بهش شنیدم.
- من بهش شك داشتم، حتی فكر كردم شاید ستون پنجمی باشه، اما دیدم ستون پنجمی خیلی باهوشه. نمی‌آد بی‌نمازی كنه كه توی گردان تابلو بشه، درست نمیگم؟
- چرا، اتفاقاً منم به این موضوع فكر كرده بودم. واسه همین مطمئنم، این یه لمی تو كارش هست كه این‌طوریه. وگرنه بعید بود راهش بدن توی گردان عملیاتی خط.
- از حفاظت خبرشو گرفتم، میگن سالمه. ولی هرچی به آقا رسول اصرار كردم كه بگه این چه‌طور سالمیه كه اهل نماز و خدا نیست، نگفت.
- خوب بالاخره چی می‌گی حاجی؟ می‌فرستیش كمین یا نه؟
- باید روش فكر كنم، ولی احتمال زیاد نه. من تا ته و توی این قضیه را در نیارم، بهش پا نمی‌دم بره كمین.
- هر طور صلاحه حاجی. پس من منتظر خبرش باشم؟ فقط اگه خواستی بفرستیش با من بفرستش، باشه؟

- ببینم چی میشه.

 حاجی فرستاده بود دنبالم. رفتم سمت سنگر عملیات. پتو را كه كنار زدم، دیدم كیارش هم توی سنگر نشسته. سلام كردم و وارد شدم. حاجی طبق عادت همیشگی‌اش كه موقع ورود همه، تمام قد می‌ایستاد، جلوی پایم تمام قد بلند شد و گفت: «خوش اومدی آقا جواد، بشین داداش!»

- شرمنده می‌كنی حاجی!

رو كردم سمت كیارش و دستم را دراز كردم طرفش و گفتم: «مخلص بچه‌های بالا هم هستیم، داداش یه ده ‌تومنی بگیر به قاعده دو تومن ما رو تحویل بگیر.» دستم را با محبت فشرد و سرخ شد. چشم‌های زاغش را از توی چشم‌هام دزدید و گفت: «اختیار دارید آقا جواد! ما خاك پای شماییم.» رو كردم به حاج اكبر و گفتم: «جانم حاجی، امری داشتید؟!»
- عرض شود خدمت آقا جواد گل كه فردا كمین با آقا كیارش، ان‌شاءالله توی سنگر حبیب‌اللهی. گفتم در جریان باشید و آماده. امشب خوب استراحت كنید، ساعت سه صبح جابجایی نیرو داریم. ان‌شاءالله به سلامت برید و برگردید.

من در حالی كه سعی داشتم تعجب، خوشحالی و اضطرابم را از حاج اكبر و كیارش پنهان كنم، چشمی گفتم و از در سنگر بیرون رفتم. توی دلم قند آب شد كه بیست‌وچهار ساعت با كیارش، تنها توی یك قایق هستیم؛ هر چند دوست داشتم بدانم، چه‌طور حاج اكبر راضی شده كه كیارش را توی تیم كمین راه بدهد؟ فرصت خوبی بود تا سر از كارش در بیارم. این پسر كه نه بهش می‌آمد بد و شرور باشه و نه نفوذی، پس چرا نماز نمی‌خونه؟ چرا حفاظت تأییدش كرده كه بیاد گردان عملیات؟ خلاصه فرصت مناسبی بود تا بتوانم برای سؤال‌هایی كه چهار، پنج روزی ذهنم را سخت به خودش مشغول كرده بود پیدا كنم.

وقتی دو نفری توی سنگر كمین، بیست‌وچهار ساعت مأمور شدیم، با چشم خودم دیدم كه نماز نمی‌خواند. توی سنگر كمین، در كمینش بودم تا سر حرف را باز كنم. هر چه تقلا كردم تا بتوانم حرفم رو شروع كنم، نشد. هوا تاریك شده بود و تقریباً هجده ساعت بدون حرف خاصی با هم بودیم. كم‌كم داشتم ناامید می‌شدم كه بالاخره دلم را به دریا زدم. و گفتم: «تو كه واسه خاطر خدا می‌جنگی، حیف نیس نماز نمی‌خونی؟!» اشك توی چشم‌های قشنگش جمع شد، ولی با لبخند گفت: «می‌تونی نماز خوندن رو یادم بدی؟»

- یعنی بلد نیستی نماز بخونی؟
- نه تا حالا نخوندم...
                                                               
طوری این حرف را رُك و صریح زد كه خجالت كشیدم ازش بپرسم برای چی؟ همان وقت داخل سنگر كمین، زیر آتش خمپاره‌ دشمن، تا جایی كه خستگی اجازه داد، نماز خواندن را یادش دادم. توی تاریك روشنای صبح، اولین نمازش را با من خواند. دو نفر بعدی با قایق پارویی آمدند و جای ما را گرفتند. سوار قایق شدیم تا برگردیم. پارو زدیم و هور را شكافتیم. هنوز مسافتی دور نشده بودیم كه خمپاره‌ای توی آب خورد و پارو از دستش افتاد.

تركش به قفسه سینه و زیر گردنش خورده بود، سرش را توی بغلم گرفتم.‌ با هر نفسی كه می‌كشید خون گرم از كنار زخم سینه‌اش بیرون می‌زد. گردنش را روی دستم نگه داشته بودم، ولی دیدم فایده‌ای نداشت. با هر نفس ناقصی كه می‌كشید، هق‌هقی می‌كرد و خون از زخم گردنش بیرون می‌جهید. تنش مثل یك ماهی تكان می‌خورد. كاری از دستم ساخته نبود و فقط داشتم اسم خانم حضرت زهرا(س) را صدا می‌زدم.

چشم‌های روشن وآبی اش را نگاه می‌كردم كه حالا حلقه‌ای خون تویشان جا گرفته بود. خِرخِر می‌كرد و راه نفسش بسته شده بود. قلبم پاره‌پاره شده بود. لبخند كم‌رنگی روی لبانش مانده بود. در مقابل نگاه مطمئن، مصمم و زیبایش، هیچ دفاعی نداشتم. كم آورده بودم تحمل نداشتم. آرام كف قایق خواباندمش و پارو را به دست گرفتم كه دیدم به سختی انگشتش را حركت داد و روی سینه‌اش صلیبی كشید و چشمش به آسمان خیره ماند.


 
منبع: ستاد اقامه نماز کرمان
 http://kerman.namaz.ir/page.php?page=showarticles&cat=41&id=2&office=kerman




نوع مطلب : خاطره و سخن شهدا در مورد نماز، داستان ها و اشعار نماز، 
برچسب ها : داستان های نماز، خاطره ای از شهیدان در مورد نماز، پایگاه مذهبی نماز،